خرید بک لینک
SoaghazalPoemوفاآیا شنیدی قصه ی بی برگ و باری هادائم دلی خون و غم چشم انتظاری هاچون معتمد بودم میان مردمم افسوساز لطف کویت دیده اَم بی اعتباری هاگفتی دگر اینجا برایت تلخ و تاریک استترکم نمودی تا ببینی رستگاری هاهر صبح می گویم دگر دل کنده ام اماهرشب به روی سینه دارم یادگاری هارفتی و با آن رفتنت عرش خدا لرزیددنیا نشانت می دهد ناسازگاری هاهرشب مسیرم می‌خورد بر درب میخانهیادت به دستانم سپرده زهرماری هاتو خنده رویی و منم با درد میجنگمشاید خدا درمان کند این بی قراری هادر دوره ای که عشق را با پول می

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

چشمان تو را دیده کسی خواب نداردچون مار که پیچیده به خود تاب ندارد لبخند تو شد قاتل زنجیره ای شهرمن در عجبم عشق چنین باب ندارد آن چشم خمارت نفس از شهر گرفت و؛گیرایی آن جام می ناب ندارد سجاده ی من بین دو ابروی هلالت آرامش بسیار که محراب ندارد با آمدنت مَه همه شب خانه نشین است چون روشنی وجه تو مهتاب ندارد دیدی و شنیدی غزلم خواندی و افسوس من باغ دلم بی تو دگر آب ندارد #آرمان_طاهری

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

بعد از تو دیگر در غزل اندوه بسیار است دائم ردیف و قافیه در جنگ و پیکار است بعد از تو دیگر همچو سربازی به شهرِ دوربا دیدگانی پر ز نم آشفته بیدار است تو باغ زیبای ارم در شهر شیراز و؛من چون خرمشهر و به رویم بمب و آوار است من مست عطر نرگس و بابونه بودم تاپیدا شدی اکنون هوایم دود سیگار است دل دادم اما سوختم در گوشه ای تنها اکنون همه روزم فقط انکار و انکار است لعنت به اقبالِ من و لعنت به یادِ تودر آرزوی رفتن و ماندن به اجبار است ای دل سیه بختی هنوز از عشق می گویی مثل طبیبی که خودش رنجور و بیمار ا

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

حِرمان بکشیدی و تو از سینه کبابیهر دم که پریشانی و در رنج و عذابی با سرخی صورت سرپا مانده ای افسوسچون خشتِ ترک خورده ی یک قصر خرابی مرهم شده آیا غم دل، زخم قدیمی؟یا گوشه نشین و همه شب مست شرابی گفتی که چرا رفت و چرا باز نیامد؟!فهمیده دلت یا که تو هم لنگ جوابی از دور خروشان و چو دریای امیدیاین سو چو کویری و همه وَهم و سرابی میخندی و خود را زده ای کوچه علی چپاز ترس قضاوت شدند محو نقابی گویی که خدا عاشق بشکسته دلان استبسپرده به او منتظر روز حسابی #آرمان_طاهری

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

#رفاقت_مرد_میخواهد میانِ دفترِ هستی رفاقت گوهر ناب است دلیلِ روشن این عشق نگاه ماهِ ارباب است به سوی علقمه سقا چو موجی شعله‌ور برخاستفرات ازشرم لب‌هایش به خودپیچیده بی‌تاب است دو دستش را فدا کرد و علم بر دوشِ غیرت بردرفاقت در مرام او گذشتن از تبِ آب است بخوان از چشم خونینش حدیث پاک هم‌عهدی که سیمای وفاداری در آن آیینه‌ نایاب است رفیقِ واقعی یعنی همان شاهِ علمداری که جانش در ره یار و تنش در خون و گرداب است بیا ای دل رفاقت را ز دریای وفا آموز که نامش تا ابد روشن نگین فخر و آداب است #یا_اباالفضل

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

فهمید در دل خانه دارد اندکی فهمید اما به روی خود نیاورد و کمی خندید گفتم که می خواهم بمانی عاشقت هستم در عشق و در دلدادگی من لایقت هستم من زود باور کردم و دل را به او دادم هرگز فراموشم نشد او داده بر بادم هم قلب و هم روح و تمام جان فدا کردم در راه و رسم عاشقی ماندم وفا کردم چون آدم کوری که وقتی دیده اش وا کردمن هم عصایی که شکست،اینگونه رسوا کرد مثل گل نیلوفر مرداب زیبا بود گویی برای من فقط یک خواب و رؤیا بود چشمان او رنگ عسل بود و دوای من اما ورق برگشت و شد درد و بلای من هرشب به یادش چشم

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

در بین لبخندت خدا هم می شود پیدا با یک تبسم این دلم را کرده ای شیدا ما عاشقان عشق های بی سرانجامیم یک جان درون سینه مانده تا کنیم اهدا امروز هم دلتنگ رویت مثل هر روزم شاید غمم درمان شود فردا و پس فردا روزی به شوقت دلخوش و عمری پریشانی ای کاش غم هایم نبودش چون شبِ یلدا یک دلخوشی دنیا به این قلبم بدهکار است شاید دعایت خرج خوشبختی بُوَد ای دا... دا=مادر #آرمان_طاهری

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

تمام دلخوشی‌هایت کفن شد گلم تکلیفِ امروزت وطن شد نوشتی مشقِ خود با خون پاکت عجب زیباست جانم رنگ لاکت! به آن دستت النگوها چه زیباست لبانت پُر تَرَک از دور پیداست گمانم دخترم لب تشنه هستی نشد افطار و اما چشم بستی به جای مشقِ شب یادت بماندبخواب آرام، مادر قصه خواند بکن پرواز رهایی دلنشین است در این دنیای ظلمت بهترین است ببر آن قمقمه تشنه نمانیگرفتی لقمه‌ات گشنه نمانی؟ لباس فرم پوشیدی و رفتی لبت خشک آب نوشیدی و رفتی؟ فرشته بودی و پرواز کردیگلم درس جدید آغاز کردی نوشتی درس میهن، آب و خاکتبروید لا

برچسب: نویسنده: sornaghazal تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 11:40

صفحه بندی